یسنا                                                                                             یسنا ، تا این لحظه: 10 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره

یسنا گلی

هوراااااااا یسنا جونم

سلام جیگر مامان اینروزا خیلی کمتر میتونم بیام نت و واست بنویسم.آخه همش در خدمت شما و دستشویی رفتنت هستم و مجبورم همش حواسم بهت باشه و مرتب بهت یادآوری کنم تا یادت نره از دوشنبه هفته قبل خداروشکر خیلی پیشرفت داشتی و اکثر وقتا خودت میگی که ج.ی.ش دارمممممم و میدوی طرف دستشویی و فقط سه مرتبه خودتو خیس کردی که اونم بخاطر این بوده که اینقدر خودتو نگه میداری و صبر میکنی تا طاقتت تموم شه که باعث میشه به دستشویی نرسی و خودتو خیس کنی . خداییش فکر نمیکردم به این زودی کنار بیای و اینهمه پیشرفت کنی  اما مثل همیشه سورپرایزمون کردی و خیلی پیشرفت داشتی و امیدوارمون کردی به موفقیت تو این کار البته ناگفته نماند که هر دفعه ازت تعریف کردیم و گف...
14 مرداد 1391

شروع وداع با پوشک

سلام عزیز دلممممممممم  چند وقتی میشه که بابا جونی و مامان جونی و خاله هام بدجور گیر دادن که از پوشک بگیرمت و یادت بدم که بری دستشویی آخه همه میگن داری بزرگ میشی و وقتش میگذره و هرچی بزرگتر بشی سخت تر قبول میکنی که دیگه پوشک نشی منم که خیلی از این مرحله و پروژه میترسیدم تا هفته قبل یک گوشم در بود و یک گوشم دروازه  و به طور جدی باهات تمرین نمیکردم و میگفتم و صبر میکنم تا خودت دیگه نخوای پوشک شی و بری دستشویی واسه ج.ی.ش . و پ.ی.پ.ی  البته از اسفند ماه سال گذشته گاهی میبردمت دستشویی و تو هم گاهی وقتا همکاری میکردی و اونجا کارتو انجام میدادی و کلی تشویق میشدی ولی اکثر وقتها توی پوشک کارتو میکردی و تمومممم اما بالاخره هفته ...
8 مرداد 1391

یه روز به یاد موندنی

سلام نفس مامانی امروز یعنی 5 مرداد سالگرد عقد من و باباییه. چه زود گذشت و شد 5 سال. بهترین هدیه ای که خدا تو این سالها بهمون داده تویی عشق من.یه هدیه زیبا و دوست داشتنی که خدارو بخاطرش هر روز و هر لحظه شاکریم و اما امروز ، یعنی سالگرد یکی شدن و پیوند من و بابایی همیشه واسمون یه روز به یاد موندنی و خوبه.از خدا ممنونم که بهم این همه لطف داره و داشته و همسر به این خوبی به من بخشیده علی عزیزم از وقتی باهمیم، روزها و روزها گذشته، چه تلخ و چه شیرین، معبود را شاکرم که در تلخی ها کنارم بودی و شادی ها را به کامم شیرینتر کردی؛ عزیزتر از جانم: نگاهت را قاب میگیرم ،در پس آن لبخند، که به من شور و نشاط زندگی میبخشد سالگ...
5 مرداد 1391

چکاپ یسنا

سلام قند عسل من خداروشکر مخملکت کاملا خوب شده و هیچ اثری از جوشهای بدنت نیست  شربتت هم تقریبا دو وعده دیگه تمومه و این یعنی بهبود کامل بیماری . خوشحالم که این مساله هم به سلامتی تموم شد و بدون هیچ مشکلی خوب شدی صبح شنبه به توصیه دکتر با مامان جونی و باباجونی بردیمت مطب واسه کنترل قد و وزنت. و همچنین چک کردن  وضعیت بهبود بیماریت. طبق معمول به محض ورود به مطب شروع کردی به بغض کردن و آماده شدن واسه گریه کلی من و مامان جونی باهات صحبت کردیم و بهت گفتیم که دکتر عمو هستش و بهت کاری نداره و فقط میخواد ببینه چند کیلویی  اما اصلا فایده نداشت و همش حرف خودتو میزدی و میگفتی نریم دکتررررررررر بالاخره قبول کردی که بریم ولی گ...
2 مرداد 1391

یسنا و مخملک

سلام عسل مامان سیر مریض شدنای تو تمومی نداره و یکی دو هفته ای یه بار بالاخره یه اتفاق میافته و یه مشکل واست پیش میاد عزیز دلممممممممم اما تا اینجا شکر خدا همه به خیر گذشتن . از حدودای روز یک شنبه یه دونه های ریزی روی دستات و گردنت پیدا شد و همه فکر میکردیم که بخاطر گرمی هوا بدنت عرق جوش زده .اما نباید اینجوری میشدی چون من یک روز در میان میبرمت حموم و دوش میگیری اما نظر همه این بود که خیلی هوا گرمه و این طبیعیه  و اگه یه بیماری بود حتما تب همراهش بود و معلوم میشد اما تو تب نکرده بودی و منم گفتم حتما درست میگن و هیچیت نیست و من زیادی حساسم  کم کم روزای بعد جوشای بدنت بیشتر شد و روی شکمت هم پیدا شدن  نگران شدم و در عین حال...
29 تير 1391

یسنا و هفته ای که گذشت.......

سلام جوجوی مامان روز شنبه به علت قطع و وصل مکرر برق خازن کولر خونه سوخت و رسما تو این گرمای هوای بیچاره شدیم   دور تند پنکه هم اصلا جواب نمیداد و خیلی گرم بود. زنگیدم به باباجونی بگم که اینجوری شده و کاریش میشه فعلا بکنیم یا نه! و باباجونی گفت که بهتره صبر کنیم تا عصر بریم تعمیرکار بیاریم آخه ظهر بود و مغازه ای باز نبود این موقع بابا جونی اصرار داشت که بریم اونجا تا کولر درست میشه و من میگفتم نه چون داشتم نهار درست میکردم و نمیشد نصفه و نیمه رهاش کنم که شما خوشمل خانوم طبق معمول اون یکی گوشی دستت بود و این حرفارو شنیدی و دیگه بی خیال باباجونی نشدی و گفتی میخوام بیام اونجا و باباجونی هم از خدا خواسته گفت بچه گر...
29 تير 1391

شیطنت ها و کارهای بد

سلام قند عسل مامان هر روز که میگذره عزیزتر میشی و شیرین تر و البته شیطون تر در ضمن روز به روز هم لاغر تر میشی و اصلا وزن اضافه نمیکنی که هیچ دیروز فهمیدم که یه کم وزنت کم هم شده از نظر غذایی بد غذا هستی و به سختی غذا میخوری اما میخوری غذاتو بالاخره.نمیدونم چرا لاغر و لاغرتر میشی.دکترت هم گفت که مشکلی نداری. بهت شربت تقویتی هم  دادم اما متاسفانه از مزه اش بدت میاد و جز دفعه اول دیگه حاضر نشدی که بخوریش و همون دفعه هم تا قورتش دادی کلی حالت بد شد دیگه نمیدونم چیکار کنم که وزن بگیری و یه کم از این حالت اسکلت مانندی که پیدا کردی در بیای.آخه تمام دنده هات و استخونات از روی پوستت پیداست و این خیلی ناراحتم میکنه   راستی...
22 تير 1391

یه اتفاق بد

سلام یسنا جونممممممممممم عصر  4 شنبه با بابایی رفتم خونه باباجونی اینا و بعد ما امیر حسین و امیر علی هم اومدن اونجا و تو کلی ذوق کرده بودی و باهاشون بازی کردی بعد اونها خاله میترا اینا هم اومدن و تو خوشحالیت با اومدن حسین کامل شد گرچه با حسین خیلی نمیسازی اما خیلی خیلی دوسش داری و همش بوسش میکنی و میگی حسین دوست دارممممممممم اونشب بابا علی قرار بود ساعت 11 بره پیش عمو رضا صفحه عزا خونه و یه جای دیگه کمک واسه نذری پختن و جشن نیمه شعبان  و ما و خاله میترا اینا و خاله فاطمه اینا برنامه ریزی کردیم واسه فرداش که بریم یه جا واسه گردش  و قرار شد صبح روز بعد ساعت 6.30 اول جاده هفت باغ همدیگرو بینیم. من و بابایی هم رفتیم خون...
19 تير 1391

نیمه شعبان

 در پاى سرو قدت سر مى‏نهم به زارى باشد که یک قدم هم بر چشم من گذارى   تو آسمانى و من افتاده چون زمینم ره مى‏برم به سویت دستى اگر برآرى   جان شکسته‏ام را امید عافیت نیست جز آنکه با نگاهى وى را علاج دارى   در سایه بلندت اقبال کوته من آن بخت جاودان را دارد امیدوارى   اى تکیه‏گاه هستى از غربتم برون آر از تنگناى ظلمت تا اوج رستگارى   اى آرزوى دلها در صبح دولت تو خوش مى‏رسد به پایان، یک عمر انتظارى   چشمان بى‏فروغم در انتظار رویت هر جمعه مى‏شمارد یک هفته بى‏قرارى ...
15 تير 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به یسنا گلی می باشد